sunwave

 

تب می کنم برای چشم های سیاه تو که

به رنگ شب اند و

بند بند تن ام می لرزد.

لرز،  لرز می کنم برای

لرزش پلک هایت که

شکل غروب اند و

بند،

بند نمی آید

اشک هایی که تنها برای نبود تو ریخت.

 

 

آه، ای عزیز دل

خانه،  بدون تو

آن قدر بی رمق شده که

هر روز صبح

مرا می بینی

که آمادۀ سفرم.

 

سفر،

برای این که دوباره برگردم

تمام راه بدون تو آمده را،

موهای سپید و

چروک های بر چهره نشسته را

این زخم ها و

دردهای بی تو کشیده را

 

 

تمام این روزهای ناامید را

باز برگردم و

به نقطۀ شروع،

 

دوباره شروع کنم

تا بلکه،

شاید دوباره ببینمت       

تو را

که کنار دیوار ایستاده ای و می خندی

 

برگردم

تا تنها یک جمله را بگویم و بروم

"دوست ات دارم"

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |

 

میان دست های درخت سیب مرد

 بی صدا که رفت

زمستان بود و برف

برف

برف باکره

 

من بی خیال

به نرده های تراس تکیه داده بودم و

دود، دود

بخار نفس هایی که توی هوا

 

 

ای کاش بیدار می شد

تا دوباره

مرا به لذت اولین بوسه ها ببرد

 

 

سفید، سفید

مثل های دست های خاطره

صورت بی جان مرده ها

 

سرخ سرخ

مثل شعله ی دردی

که ذره ذره می خورد من را

 

سبز سبز

مثل بهار،

شکوفه ها

 

گرم گرم

مثل تابستان،

بوی شب بوها

 

زرد زرد

مثل نگاه گیج یک داماد

چرت های خسته ی مترو

 

من گوشه ی تراس کز کرده ام

و تو،

لم داده ای روی شاخه ها و

هیچ چیز

مثل مرگ نیست 

مثل من

مثل تو

 


نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۸ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |

 

 

 

سوت،

سوت می زند

کاری نیست.

برای نبودت، ترانه می خواند

جوابی نیست.

کتاب های نخوانده ای که

مدام خاک می خورَند

دلتنگ می شود و ولی

برای برخاستن دوباره،

حالی نیست.

 

سرسام، در سری

که این همه ماشین مرا گرفت

این همه آدم،

این همه تصویر.

انگشت اشاره ای که نرسیده به من

سقوط را نشانه گرفت.

 

 

بوق،

بوق می زند

اِشغال است.

فریاد از نبودنی می زند و

حیف،

حیف،

از این دلی که

مدام غرق انکار است.

قلبی که کنارِ اتاق افتاده و بی تو خاک می خورَد،

دلتنگ می شود و ولی

برای شروع دوباره

نایی نیست.

 

حالا،

روی تخت سرخی که جای تو خالی بود

یک سینه ی خسته افتاده و

احتضار ِسخت،

خس خس و

شر شر.

 

دعا

دعا  بکن

برای سرخرگی که خالی شد 

برای این همه اشک که ریخت، نقش قالی شد

برای خرس کوچکی که بی تو، روی کاغذ تنها ماند

برای خیال تو که میان نوشته ها، جا ماند

برای اشک های حوله ی آبی

برای تمام بوسه هایی که کنار در به من دادی

برای تمام خنده هایت پیش عاشق بعدی

برای ابرها

برای موج

برای خاطر این مرد بارانی

که

هنوز

هنوز

هنوز

هنوز

 .

 .

 .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٦ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |

 

 

 

روی چوب راه می روند،

خط های کج

توی هوا دور می زنند،

خاطره ها

 

من بی رمق

روی تخت افتاده ام و

از میان پنجره ی نیمه باز،

خود را رها کرده ام توی آسمان

 

با این همه زخم های گندیده

تب کرده ام و

از عرق خیس ام.

هوای هیچ نیست و

مغزی که کم آورده

داد می زند

دود می کند.

 

کابوسی که زمان بود و

بی صدا،

می بلعد.

عظیم تر از آنی است که در گمانم بود

نابود می کند و

این شاخ ها از کجا آمد.

با این شتاب

که می رود

ما نیز مرده ایم و

غرق خیال نشو،

باور کن.

 

کوچک تر از این نمی شود و

هیچ چیز مثل سقوط نیست

یا معلق شدن توی هوا

وقتی که تب داری.

 

به یاد پیرمردی می افتم که عصرهای تابستان

میان سایه ی دیوار،

به هیچ چیز خیره می شد و بعد،

روی ستون خالی سنگی

خاک نشست.

 

یا

آن زنی که توی حیاط بود و

رخت ها که شسته شد

چقدر آب،

چقدر تشت،

پاها همیشه سفید نمی مانند.

 

به یاد مادر که از نردبان افتاد

اشکی که درد بود و

کبودی که رفت

دوباره شد و

باز باز

 

 

توی هوا که معلقی

مدام،

فکر می آید

 

اندام دخترانه ای که برایت عجیب بود و

حالا که هیچ چیز،

عجیب نیست

همه مثل هم

شاید عجیب ترین چیز،

غریزه ای است که از میان ران ها می گذرد و

توی سینه می خوابد.

 

فکرهای بی معنی

روی تختخواب سرخ

من بی رمق ترین مرد زمین می شوم گاهی و

این گونه که پنجره باز شد،

باد را ول نکن.

بیدار که شد

باور بکن که دیگر

خواب، خواب نمی شود.

 

زمان که می بلعد مرا و

دودی که می کنم

دادی که می زنم

بادی که روی پوست می خزد

خوابی که می پرد

هی هی از این همه که

هر روز خراب

تر می شود چشمی که سوخت،

آب شد

سر رفت و

ریخت زیر پای درخت هیچ

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۸ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |

 

 

آن قدر دور می شوی که نمی بینم

کجای روزهای گذشته جا ماندی

آن قدر،

که به یادم نمی رسد

وقتی درون قبر

خاطره شدم

کدام لباس، روی تن ات پیچید؟

کدام کیف، روی شانه ات افتاد؟

کدام رژ؟

روی لب

کدام شال؟

روی سر

کدام؟

زیر پا

کدام؟

کدام؟

مدام،

کُدام کُدام

دامنِ دامِ کُدامی اش را

پهن می کند اینجا؟

 

 

حالا که توی قبر دراز می کشم،

دیگر دلم برای

تو و خنده هایت تنگ نیست

یا  این که باز

از در بیایی تو و

تو را بغل کنم

حتی دلم برای بوسیدن تو هم تنگ نمی شود.

عجیب نیست؟

قرن ها ست

که دلتنگ بوسه هایت نمی شوم

منت نمی کشم که بیایی به خواب من

دیگر به خیابان که می روم

میان چهره ها،

دیوانه وار

جستجویت نمی کنم

پرستش ات نمی کنم.

 

نمی کنم و

دلتنگ تو نمی شوم

 

منی

که هر روز

هزار بار

دلتنگ تو می شدم.

عجیب نیست؟

نه

نه

دیگر برای تو، توی فکر نمی روم

جایی نمی روم

درد نمی کشم

 

 هر ثانیه را اینجا بدون تو

روی خاک

توی گودال کوچکم

می مانم و

می خوابم و

در عمق آسمان،

غرق خلسه می شوم

رعشه می شوم

میان هزار کهکشان  تاب می خورم

دورتر

تنها

مرده تر

سخت

سخت

 

مرد مرده می شوم و

لابد ندیده ای

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۱ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |

 

 

خون می ریزد از زخم درون سینه و

همچنان می روم.

دیگری توانی برایم نمانده و

انگار که ناگزیرم،

مدام می دوم.

برای خودم نیز عجیب است

که چطور،

با این همه رخوت،

هنوز از پا نیافتاده ام،

جا نمانده ام.

 

کنار خاطره ها که مکث می کنم

می خندم و

آه آه،

چه خیالی از این همه شب ها،

که بین شان مُردم.

 

برای منی که هنوز کودکی بودم

برای منی که با نور رقصیدم

برای منی که هنوز با تو می مانم

برای منی که هر شب کنار ستاره ها،

می گردم و

سراغی از خیال می گیرم

برای این همه تصویر آشنا و بیگانه،

باور بکن که

خیالی نیست

وقتی رها می شوم و

میان دشت ها،

با بادها همفسرم.

 

آه ای خیالی که با من تا هیچ کجا، هیچ کس همسفری

حرفی بزن

تا هیچ،

هیچ نشوم

برایم از افق بگو

این روزها که در خطرم.

 

تنها حادثه است این که بعضی،

گاهی،

شهاب کوچکی می شوند

زود می میرند.

 

برایم قصه بگو،

بگو بگو نکن و

بگذار،

میان ابرها رها شوم،

پرواز را تازه کنم،

بپرم.

 

برای تولد دوباره

بایست،

مکثی کن.

بالا بگیر دو دست ات را

با لبان قشنگ ات

فوتم کن.

بگذار تا برایت قاصدکی شوم و

پر بکشم

میان خالی هوا،

رویاها،

کنار خاطره هایی که مانده اند اینجا.

 

برای منی که اینچنین در انتها مانده،

برای این همه خونی که از سینه می ریزد،

بگو که قایق ام را،

کِی می سازی؟

بگو که کنار این همه درد،

خودت را نمی بازی،

نمی سازی.

بایست و

ببین،

چگونه خسته ام از این بازی.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۱ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |

 

 

 

میان این سکوتی که استخوان هایم را می خورد

کنار این همه تصویر که در سر می گردند

برای هیچ

پوچ

بگذار تا خون بپاشد بر سپیدی دیوار

 

 

***

 

ندیده ای که چقدر تشنه ام؟

چگونه نشسته ای؟

بیا

برایم فکری کن.

شک نکن

دو قطره گلوله بیاور

رهایم کن

 

حرفی نزن

بیا و

اگر که هنوز باورم داری

به این نیز بسنده نکن

تپانچه را بگذار روی شقیقه و  

ماشه را بکش

خلاصم کن

 

تردید نیست.

ببین چگونه محتضرم.

غریبگی نکن

فراتر از رابطه ها بیا

کنارم باش

رهایم کن

 

صدای خسته ام را شنیدی؟

بیا بیا

اگر که هنوز باورم داری

به این نیز بسنده نکن

تپانچه را بگذار روی شقیقه و

ماشه را

بکِش

بکُش

تمام ام کن.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٠ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |

Design By : Night Melody