sunwave

 

میان دست و پای شهر،

له می شوم و

دادم نمی رسد،

حتا،  به تو

کنارم نشسته ای،

سریال می بینی و

سکوت

سوت

سسسسسسسسسسسسِ

 

هیچ چیز،

مثل گذشته ها نشد

شاید هم.

 

مثل پدر،

که به خانه می رسید و دود دود

یا مادرم،

بوی پیاز داغ، گوشت...

مثل تمام آدم ها.

 

رابطه ها،

سرشارند

از سوء تفاهم های کشف ناشده،

بندهای سست.

 

آدم ها،

هم را

میان بوسه ها،

آرام و بی صدا،

گم می کنند و

دلی که شکست

با بهترین بندها هم

شبیه اولش نشد

 

آی آی،

خسته ام

از تماشای فیلم های تکراری

آهنگ ها

سودوکو

تنهاییِ با تو

از قدم زدن توی خیابان هایی

که می آیی و بعد،

تمام می شوی.

خسته ام،

از این همه سال

حرف

حرف

این همه کتاب

ک-ه-تاب

تاب

تاب

تاب می خورم همه جا و

هیچ کجا

آغوش تو، نشد.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٩ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |

چِک

 

چِک

 

چک

 

صدای چک چک آب توی حمام

فشار ضرب نرم قطره ها بر پشتم

مسیر عجیب حرکت آب روی کاشی ها

لغزیدن  خیال ها توی سرم

مسیر سِیرِ سییییییییر

سیر نمی شود مغزم

 

هیچ چیز عجیب تر از لغزیدن چیزها نیست

روی هم

توی هم

پیچ های بی انتهای بزرگ

نفوذ می کنند تویِ تُویی که تهییی

فرو می روند

تا...

آن قدر

که نمی دانی تا کجا

 

مثل لغزیدن بی صدای تو، توی آغوشم

سرخ ات، توی هوا

 

مثل لغزیدن آدم ها، روی هم

خاکستری شان، توی قبر

 

مثل لغزیدن باد،  روی شاخه ها

زردش، توی پستوها

 

رنگ ها، روی هم

سپید، روی سیاه

سیاه، روی سپید

ماه، سال و قرن، ها ها هاآآآآآآآآ

روی هم

توی هم

نفوذ،

توی تویی که تهی

تَرَک

تَرَک

میان دو لحظه ترکیدی

 

زندگی به سوی انتهای نمی دانم ها

سُر می خورد

 

درد می خورد و

 

دود می کند مردی

که چشم هایش تشنه ی دیدن بود

ندید

ندید

ندید...

داد

داد

داد...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٤ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |

 

پرنده می شوم و

تمام آسمان ها را،

می گردم

شاید،

این بار،

جور دیگری شود

پیدایت کنم

 

اگر که گم شدم

برای خستگی بال های خیال

برای دل سپردن ام به رنگِ ابرها

خورشید،

ستاره ها،

سرزنشم نکن.

 

همه چیز،

مدام،

عوض می شود و

مهم نیست

که در لحظۀ مرگ ات

چند آرزوی بر آورده ناشده داری،

چند کار نیمه تمام

چند جمله ی نگفته و

...

مهم نیست،

نبود.

 

 

درد،

درد زندگی

آن قدر درد،

زخم می خوری

که هر زخم تازه ای

تنها خنده ای است

تلخ تر،

سخت تر و

تر می شود چشمی،

که در انتها،

گم شد.

 

 

من عاشق آنم که

برهنه روی تخت،

دراز بکشم

وَ تو

با انگشتان لطیف ات

زخم های کهنه ام را نوازش کنی

حس کنی.

 

اینجا

آن قدر،

سرد و مبهم است

که عزیز من

مرا تنگ توی آغوش گرم ات بگیر و

هرگز،

حتا برای خوردن یک لیوان آب

رهایم نکن.

 

 

مثل افتادن سیب،

از روی درخت

می خواهم

از روی بلندترین برج شهر

این جسم بیگانه را

پرت کنم

روی سنگ فرش پیاده رویی

که روزی از رویش رد شدی

کنار همان خیابانی

که زمان با شتاب

زیرم گرفت

از روی من، رد شد.

 

زندگی تنها یک سقوط کوتاه است

چند لحظه دست و پا،

فریاد و

بعد

هیچ،

هیچ،

سکوت.

 

 

با این همه شتاب

شما

همه،

به جشن رستگاری مرگم

روی سنگفرشهای سرخ دعوتید و ...

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |

 

تب می کنم برای چشم های سیاه تو که

به رنگ شب اند و

بند بند تن ام می لرزد.

لرز،  لرز می کنم برای

لرزش پلک هایت که

شکل غروب اند و

بند،

بند نمی آید

اشک هایی که تنها برای نبود تو ریخت.

 

 

آه، ای عزیز دل

خانه،  بدون تو

آن قدر بی رمق شده که

هر روز صبح

مرا می بینی

که آمادۀ سفرم.

 

سفر،

برای این که دوباره برگردم

تمام راه بدون تو آمده را،

موهای سپید و

چروک های بر چهره نشسته را

این زخم ها و

دردهای بی تو کشیده را

 

 

تمام این روزهای ناامید را

باز برگردم و

به نقطۀ شروع،

 

دوباره شروع کنم

تا بلکه،

شاید دوباره ببینمت       

تو را

که کنار دیوار ایستاده ای و می خندی

 

برگردم

تا تنها یک جمله را بگویم و بروم

"دوست ات دارم"

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |

 

میان دست های درخت سیب مرد

 بی صدا که رفت

زمستان بود و برف

برف

برف باکره

 

من بی خیال

به نرده های تراس تکیه داده بودم و

دود، دود

بخار نفس هایی که توی هوا

 

 

ای کاش بیدار می شد

تا دوباره

مرا به لذت اولین بوسه ها ببرد

 

 

سفید، سفید

مثل های دست های خاطره

صورت بی جان مرده ها

 

سرخ سرخ

مثل شعله ی دردی

که ذره ذره می خورد من را

 

سبز سبز

مثل بهار،

شکوفه ها

 

گرم گرم

مثل تابستان،

بوی شب بوها

 

زرد زرد

مثل نگاه گیج یک داماد

چرت های خسته ی مترو

 

من گوشه ی تراس کز کرده ام

و تو،

لم داده ای روی شاخه ها و

هیچ چیز

مثل مرگ نیست 

مثل من

مثل تو

 


نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۸ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |

 

 

 

سوت،

سوت می زند

کاری نیست.

برای نبودت، ترانه می خواند

جوابی نیست.

کتاب های نخوانده ای که

مدام خاک می خورَند

دلتنگ می شود و ولی

برای برخاستن دوباره،

حالی نیست.

 

سرسام، در سری

که این همه ماشین مرا گرفت

این همه آدم،

این همه تصویر.

انگشت اشاره ای که نرسیده به من

سقوط را نشانه گرفت.

 

 

بوق،

بوق می زند

اِشغال است.

فریاد از نبودنی می زند و

حیف،

حیف،

از این دلی که

مدام غرق انکار است.

قلبی که کنارِ اتاق افتاده و بی تو خاک می خورَد،

دلتنگ می شود و ولی

برای شروع دوباره

نایی نیست.

 

حالا،

روی تخت سرخی که جای تو خالی بود

یک سینه ی خسته افتاده و

احتضار ِسخت،

خس خس و

شر شر.

 

دعا

دعا  بکن

برای سرخرگی که خالی شد 

برای این همه اشک که ریخت، نقش قالی شد

برای خرس کوچکی که بی تو، روی کاغذ تنها ماند

برای خیال تو که میان نوشته ها، جا ماند

برای اشک های حوله ی آبی

برای تمام بوسه هایی که کنار در به من دادی

برای تمام خنده هایت پیش عاشق بعدی

برای ابرها

برای موج

برای خاطر این مرد بارانی

که

هنوز

هنوز

هنوز

هنوز

 .

 .

 .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٦ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |

 

 

 

روی چوب راه می روند،

خط های کج

توی هوا دور می زنند،

خاطره ها

 

من بی رمق

روی تخت افتاده ام و

از میان پنجره ی نیمه باز،

خود را رها کرده ام توی آسمان

 

با این همه زخم های گندیده

تب کرده ام و

از عرق خیس ام.

هوای هیچ نیست و

مغزی که کم آورده

داد می زند

دود می کند.

 

کابوسی که زمان بود و

بی صدا،

می بلعد.

عظیم تر از آنی است که در گمانم بود

نابود می کند و

این شاخ ها از کجا آمد.

با این شتاب

که می رود

ما نیز مرده ایم و

غرق خیال نشو،

باور کن.

 

کوچک تر از این نمی شود و

هیچ چیز مثل سقوط نیست

یا معلق شدن توی هوا

وقتی که تب داری.

 

به یاد پیرمردی می افتم که عصرهای تابستان

میان سایه ی دیوار،

به هیچ چیز خیره می شد و بعد،

روی ستون خالی سنگی

خاک نشست.

 

یا

آن زنی که توی حیاط بود و

رخت ها که شسته شد

چقدر آب،

چقدر تشت،

پاها همیشه سفید نمی مانند.

 

به یاد مادر که از نردبان افتاد

اشکی که درد بود و

کبودی که رفت

دوباره شد و

باز باز

 

 

توی هوا که معلقی

مدام،

فکر می آید

 

اندام دخترانه ای که برایت عجیب بود و

حالا که هیچ چیز،

عجیب نیست

همه مثل هم

شاید عجیب ترین چیز،

غریزه ای است که از میان ران ها می گذرد و

توی سینه می خوابد.

 

فکرهای بی معنی

روی تختخواب سرخ

من بی رمق ترین مرد زمین می شوم گاهی و

این گونه که پنجره باز شد،

باد را ول نکن.

بیدار که شد

باور بکن که دیگر

خواب، خواب نمی شود.

 

زمان که می بلعد مرا و

دودی که می کنم

دادی که می زنم

بادی که روی پوست می خزد

خوابی که می پرد

هی هی از این همه که

هر روز خراب

تر می شود چشمی که سوخت،

آب شد

سر رفت و

ریخت زیر پای درخت هیچ

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۸ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |

Design By : Night Melody