کنار خیابان ایستاده بود و انتظار تاکسی را می کشید. کاپشن ورزشی و شلوار کتانی سبز تیره به تن داشت. یک کوله پشتی کوچک مشکی هم انداخته بود، روی شانۀ راست اش. پنج دقیقه ای از آمدن اش می گذشت و حالا توجه اش کم کم به زنی جلب می شد که آن دست خیابان در کنار سوپر مارکت ایستاده بود. از آن فاصله نمی توانست قیافه اش را به وضوح تشخیص دهد. شبیه زن های خیابانی نبود. مدام این و آن پا می کرد. گوشی تلفن اش را دست اش گرفته بود. شاید پیامی می فرستاد. هر چند لحظه یک بار هم می آمد کنار خیابان و سرش را به سمت بالا و پایین خیابان می گرداند و زیر چشمی نگاهی به او می انداخت. در فاصلۀ چند متری زن هم، مرد میانسالی به باجۀ تلفن تکیه داده بود و با او صحبت می کرد.

خبری از تاکسی نبود. اخم هایش درهم رفت. دوباره شمارۀ آژانس را گرفت.

-« الو؟ »

-« سلام، احمدی هستم »

-« سلام، خوبین؟...آقا ماشین تو راهه... تو خوش، پشت چراغ گیر کرده...نهایتش تا پنج دقیقۀ دیگه می رسه »

-« باشه، ممنون »

مرد میانسال حالا دیگر کنار زن ایستاده بود و با آب و تاب چیزی به وی می گفت که از آن جا برایش نامفهوم بود. تنها چیزی که زیر نور چراغ می شد دید این بود که زن حتی نگاهی به مرد میانسال نمی انداخت و حالا دیگر صاف و مستقیم زل زده بود به او.

بوی کباب می آمد. می شد دودی را که از کبابی سر خیابان بلند می شد از آن فاصله دید. یقۀ کاپشن اش را  کمی بالا کشید و دست هایش را کرد داخل جیب هایش. بعد شروع کرد به قدم زدن کنار جدول خیابان. کمی آن طرف تر جلوی سطل زباله ایستاد. چند لحظه ای خیره شد به موشی که به پهلو روی زمین افتاده بود و کاملا له شده بود. داشت خشک می شد و بوی اش را حس نمی کرد. دوباره برگشت سر کوچه. در آن سوی خیابان، مرد داشت سعی می کرد دست زن را در دست هایش بگیرد. زن کلافه به نظر می رسید اما حرفی نمی زد. بالاخره دست اش را پس کشید و به سرعت از عرض خیابان عبور کرد.

در فاصلۀ یک متری او ایستاد. بوی تندش را حس می کرد. برگشت و نگاهی به او انداخت. پوست صورت اش برنزه بود و آرایش تندی داشت. حدودا سی ساله به نظر می رسید. شلوار و مانتوی مشکی پوشیده بود و شاید کمی از او بلندتر بود. سرش را برگرداند. در آن سمت خیابان مرد میانسال از کنار سوپرمارکت، آن ها را تماشا می کرد. آستین اش را عقب کشید تا بتواند ساعت اش را ببیند. زیر لب فحشی داد و دوباره شمارۀ آژانس را گرفت.

-« الو؟ »

-« سلام، آقا اگه این ماشین نمی آد، من برم، واقعا دیرم شده »

-« الان می رسه آقای احمدی. شرمنده. اصلا می گم الان راننده به شما زنگ بزنه»

-« ممنون »

گوشی را قطع کرد و برگشت. زن پهلویش ایستاده بود.

-« ببخشید آقا؟ »

-« بله؟ »

-« می تونم خواهشی ازتون بکنم »

صدای زن خشک  بود و زنگی خشن داشت.

-« خواهش می کنم »

-« می دونم عجیبه، اما می شه امشب بیام پیش تون؟ »

برای چند لحظه در سکوت به یکدیگر زل زدند. بخار نفس هایشان زیر نور چراغ برق دیده می شد.

-« ...اما...»

صورتش گر گرفته بود. دست اش را از جیب اش در آورد و زیپ کاپشن را کمی پایین کشید.

-«... ما حتی... همدیگه رو نمی شناسیم »

زن جلوتر آمد و کیف اش را روی شانه هایش کمی جابه جا کرد.

-« فقط چند ساعته... قول می دم صبح زود برم »

رویش را کرد آن سمت خیابان. مرد میانسال، سیگار می کشید و آن ها را تماشا می کرد.

-« ولی الان من باید جای دیگه ای باشم و حتی اگه بخوام هم نمی تونم کمکی به شما بکنم »

صدای زن می لرزید.

-« خواهش می کنم »

زن ملتمسانه نگاهش می کرد.

-« متاسفم... نمی شه...باور کنین نمی شه »

گوشی اش زنگ می زد.

-« بله ؟ »

-« سلام، من رانندۀ تاکسی هستم. تا دو دقیقۀ دیگه اونجام »

-« بسیار خوب منتظرم »

زن نگاهش می کرد. چشم هایش کمی خیس شده بود.

-« باور کنید نمی شه »

زن چند قدمی عقب رفت. بعد چرخید و به سرعت راه پایین خیابان را در پیش گرفت. مرد میانسال برای چند لحظه  مردد ماند. بعد سیگارش را زیر پایش خاموش کرد و راه افتاد به دنبال زن.

در حالی که زن در میان سیاهی های پیاده رو دور و محو می شد، بالاخره تاکسی لعنتی از راه رسید. کمی مکث کرد و بعد در عقب اتومبیل را باز کرد. نگاهی به تاریکی هایی انداخت که زن در میان شان گم  شده بود و رفت داخل.

-« برید نیایش، مجموعۀ انقلاب »

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٥ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |