باران می بارد و

قطره های آب

بر سقف سرد خانه ضرب می گیرند.

من در کنار پنجره ایستاده ام.

تو، روی شاخه ها می روی  و

درون سینه ام کسی فریاد می زند.

با خود خیال می کنم که آسمان

 غم مرا نجوا می کند.

 

ابرها

در هجومی سیاه

کوچه ها را پر کرده اند

روز من

از سیاهی شب ها پر شده

من راه خانه تو را گم کرده ام و

چشم هایم دوباره گریانند.

کاش بودی و از تو می پرسیدم

که میان این همه راه

باید چگونه تو را پیدا کنم؟

 

رعد 

در هوای خیال من می غرد

در گوشۀ حیاط

کودکی از ترس می لرزد

من، در سایه ای پنهان می شوم و

در کنج دلگیر قفس

پرنده ای در حسرت پرواز می میرد

از روی عقربه های بی خیال، یکی  فریاد می زند

-«صدای شکستن  قلب پر از دردم را

چه کسی شنید؟»

 

باران ، ابر و رعد

اشک ها و دردها و مرد

امروز، آسمان غمگین است

تو، با بادها رفته ای

من، در میان دیوارها مرده ام و

میان این همه آب،

خیس می شوم.

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۳٠ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |