کدام شعبدۀ پنهانی در نگاه ات بود

که مرا اینچنین اسیر تو کرد؟

دست هایت چه قصه ای گفتند

که در لا به لای  نوازش هایشان خوابیدم؟

 

ای دلبرک مغرور

من،

در آستانۀ جادۀ با تو بودن، جان می دهم.

مرد باش و

از این سفر معافم کن.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٤ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |