ثانیه های بی رحم،

هیولای ساعت ها

در خانه های استخوانی سرها  نشسته اند.

من خنده می زنم

او راه می رود

تو گریه می کنی و هر سه تماشا می کنیم

که آنها چطور،

خسته نمی شوند و

سلول های مغزهای  به گل نشسته را  می خورند

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٥ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |