میان این همه قصۀ تکراری

آمدی در دلم پیاز می کاری؟

بعد یک عمر خنده های اجباری

خنجری سرد توی سینه می ذاری؟

که من بیایم و برای تو گریه کنم

اشک های پیازی ام را به تو هدیه کنم؟

تا بخندی به ریش منو و بروی

جایی دیگری برسی و دل ببری؟

بی وفا چگونه این جوری

هر کجا می رسی پیاز می کاری؟

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٥ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |