پیرمرد قند را توی دهانش گذاشت و چای داخل استکان را سر کشید.

-       این چایی چقدر بی مزه اس.

پیرزن سرش را از روی سبزی هایی که پاک می کرد بالا گرفت.

-       چی؟

پیرمرد چای اش را هورت کشید.

-       می گم این چایی چقدر بی مزه اس.

پیرزن دست های گلی اش را با پارچه تمیز کرد و شروع کرد به گشتن روی میز.

-       آره، به احمد گفتم پنج شنبه بیاد یه نگاهی بهش بندازه. همه اش گرومب گرومب می کنه. احتمالا بلندگوهاش خراب شدن.

پیرمرد استکان خالی را روی میز گذاشت.

-       از کی خریدی؟ آشغال بهت دادن.

پیرزن همان طوری که لای روزنامه ها را می گشت، گفت:

-       چی می گی مرد؟ سر پیری شدم آشغال؟

از روی صندلی بلند شد و در حالی که پیرمرد را نگاه می کرد کمرش را گرفت.

-       کنترل تلویزیون رو ندیدی؟ لعنتی پیداش نیست.

اخم های پیرمرد رفت توی هم.

-       لعنتی خودتی. مگه چی گفتم؟

پیرزن چپ چپ نگاهش کرد.

-       آره لعنتی منم که این همه سال تحمل ات کردم. ندیدیش؟

پیرمرد عینک اش را از روی میز برداشت و گذاشت روی صورت اش. دست هایش می لرزیدند. داد زد:

-       نمی دونم کدوم گوریه. حتما توی لیوان دندونا تو دستشوییه.

پیرزن از اتاق خارج شد. می لنگید.

-       اخلاق ات گه شده.

پیرمرد گفت:

-       بلند بگو ببینم چی می گی.

پیرزن داد زد:

-        هیچی بابا

زن که برگشت کنترل تلویزیون توی دست اش بود. صدایش را کم کرد. لنگان لنگان آمد و سر جایش نشست. استکان چای اش را دید. برش داشت و هورت کشید.

-       سرد شده. چقدرم بد مزه اس. نه؟

پیرمرد سر تکان داد.

-       آره، برنامۀ خوبیه. چرا صداشو کم کردی؟

-       به احمد گفته بودم از همون قبلیه بگیره. نمی دونم چرا اینو گرفت.

پیرمرد دست اش را برد به گوش اش و سمعک اش را جا به جا کرد.

-       شاید. آره، فکر کنم خراب شده. مال تو خوب کار می کنه؟ به احمد بگو بیاد ببردم دکتر گوش.

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٠ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |