تنها که می شوی؛

صدای عقربه ها

سیگار

لیوان چای سرد

دیوار پیشرو.

اتاق ات را دود می گیرد و

خاکه های سیگار را اینجا نریز.

صدای ساعت

مغزت را می خورد.

دیوار،

با پاره های فکر تو

بالای،

با لای لای ساعت ات بالاااا می رود.

خورشید خسته می شود و می ایستد که تو

تاریک تر شوی و بمانی،

ببینی که خیال،

کوتاه است و

تا آسمان نمی رسد.

 

تنها،

تنهاتر از این،

باید شوی

تا از سر خیال

 دیوانه تر شوی و دوباره شروع کنی.

با حرف های زندگان،

زندگی ات را زیر و رو کنی.

 

تنها که می شوی

سقوط می کنی

غرق می شوی

در لا به لای آب های تیره ات

هی دست می کشی

خسته می شوی.

 

تنها که می شوی

تنها

انگار

دیوانه می شوی.


تن-ها

تنهایی اسیر را،

در آب

کی غرق می شوم

در لا به لایِ لای لایِ لای لایِ خواب؟

 

تنها،  میان این همه تن-هایِ،

های های

گریه می کنم و خوابم نمی برد.

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۸ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |