از میان دره که می گذری

کوه ها

نرم نرم

سبزتر می شوند.

خاطرات کودکی از دست رفته

هجوم می آورند و

تو،

تنها تر می شوی.

 

 

صدای رود را که می شِنَوی

به یاد مستی های گذشته می افتی و

عشق های بر باد رفته ات را

کنار شیشه،

گریه می کنی.

 

 

درخت ها که می رقصند

کوچه های قدیمی شهر را می بینی

ظهرهای تابستان

گرما،

بوی عرق

کوپن،

صف نان.

 

 

پاهایت را به موج که می دهی

پدر دوباره جوان می شود و

بر روی شانه هایش

میان آب ها می روی.

 

پاهایم را که به دریا می دهم

تو،

کنارِ ماسه ها می ایستی و خنده می کنی.

 

میان آب ها که غوطه می خورم

من،

در میان این همه خاطره

دست و پا می زنم.

تو

دورتر می شوی

من

غرق می شوم.

 

آه ای جاده های سبز

مرا تا کجا می برید؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٤ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |