کنار خیال تو

نشسته ام و ابر می بارد.

باور نکن که برای تو گریه می کنم،

ابر می شوم.

 

میان  قلب من

نشسته ای و علف ها را بار می زنی.

باور نکن که برای تو

لغزیده ام،

سقوط می کنم.

 

من زیر خاک های خاطره

آن گونه مرده ام

که استخوان هایم را می خوری.

باور نکن که برای تو  مرده ام،

خاک می شوم.

 

درون آسمان ها می گردم و

ببین که چگونه بین این همه ستاره گم شدم.

باور نکن که برای تو بازنده ام،

تمام می شوم.

 

اینجا نشسته ای و مرا نمی بینی.

باور نمی کنم.

باور نمی کنی؟

 

باور نکن که خسته ام،

هر روز روز را

هنوز

برایت توهم می زنم.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٧ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |