چشم ها بسته اند

اما هنوز،

هستی و می رقصی.

خیال من،

از تو، تا کجا،

فرار باید کرد؟

بگو که

میان این همه دشت

اسب ها کجا رفتند؟

باران که می بارد،

صدای آب

چکه چکه

چیک چیک.

پول قبض را چگونه باید داد؟

یا

برگه های ثبت نام وایمکس را کجا بردی؟

خواب نیست.

مادر نیست.

قرصی نیست.

این بار که می آیی،

برایم نوار لالایی ات را بیار.

اما

بدون هیچ چیز، نوار را باید خورد.

دلم، برای سیگارهای دیروزها لک زده.

این دودها که دود نیست

تا دودم کنند.

سیگار تازه ای بگیر،

آن قدر دود، دود بده

بگذار

نابودم بکن.

 

چرخ های گوشت.

دست های له.

گوشت های گندیده.

خواب کودکی

این روزها سلاخ باش

به گمانم بهتر است.

به کودکی که قرار است بیاید بگو نیا.

ران های درد را ببند،

پیش از آن که بگوید،

من هستم.

برای خاک شتاب نکن.

بیهودگی نکن.

تفاوتی بین مردگی ها نیست.

بگذار تا بخوابند عقربه های سرنوشت.

برای دقیقه ها نمیر.

عشق را،

میان ران های کسی جستجو نکن.

نیست.

باور کن.

گشته ایم ما.

در کیسه های قرص،

به دنبال آرامشی که گم شده نگرد.

میان شانه،

شاید،

گاهی.

فریاد نزن،

که منم راست،

تویی دروغ.

مشت ات را

بر اندیشه ای گره نکن.

اگر که تشنۀ زندگی هستی

خود را رها کن

دیوانه باش و

برای هیچ، اسیر دلتنگی نشو

عاشقی نکن

شاعری نکن

دیوانه باش و اما

دیوانگی نکن.

نکن

نکن

نکن

ن

ن

ن

ن

ن

ی

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٠ساعت ۳:۱٩ ‎ق.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |