آن قدر دور می شوی که نمی بینم

کجای روزهای گذشته جا ماندی

آن قدر،

که به یادم نمی رسد

وقتی درون قبر

خاطره شدم

کدام لباس، روی تن ات پیچید؟

کدام کیف، روی شانه ات افتاد؟

کدام رژ؟

روی لب

کدام شال؟

روی سر

کدام؟

زیر پا

کدام؟

کدام؟

مدام،

کُدام کُدام

دامنِ دامِ کُدامی اش را

پهن می کند اینجا؟

 

 

حالا که توی قبر دراز می کشم،

دیگر دلم برای

تو و خنده هایت تنگ نیست

یا  این که باز

از در بیایی تو و

تو را بغل کنم

حتی دلم برای بوسیدن تو هم تنگ نمی شود.

عجیب نیست؟

قرن ها ست

که دلتنگ بوسه هایت نمی شوم

منت نمی کشم که بیایی به خواب من

دیگر به خیابان که می روم

میان چهره ها،

دیوانه وار

جستجویت نمی کنم

پرستش ات نمی کنم.

 

نمی کنم و

دلتنگ تو نمی شوم

 

منی

که هر روز

هزار بار

دلتنگ تو می شدم.

عجیب نیست؟

نه

نه

دیگر برای تو، توی فکر نمی روم

جایی نمی روم

درد نمی کشم

 

 هر ثانیه را اینجا بدون تو

روی خاک

توی گودال کوچکم

می مانم و

می خوابم و

در عمق آسمان،

غرق خلسه می شوم

رعشه می شوم

میان هزار کهکشان  تاب می خورم

دورتر

تنها

مرده تر

سخت

سخت

 

مرد مرده می شوم و

لابد ندیده ای

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۱ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |