روی چوب راه می روند،

خط های کج

توی هوا دور می زنند،

خاطره ها

 

من بی رمق

روی تخت افتاده ام و

از میان پنجره ی نیمه باز،

خود را رها کرده ام توی آسمان

 

با این همه زخم های گندیده

تب کرده ام و

از عرق خیس ام.

هوای هیچ نیست و

مغزی که کم آورده

داد می زند

دود می کند.

 

کابوسی که زمان بود و

بی صدا،

می بلعد.

عظیم تر از آنی است که در گمانم بود

نابود می کند و

این شاخ ها از کجا آمد.

با این شتاب

که می رود

ما نیز مرده ایم و

غرق خیال نشو،

باور کن.

 

کوچک تر از این نمی شود و

هیچ چیز مثل سقوط نیست

یا معلق شدن توی هوا

وقتی که تب داری.

 

به یاد پیرمردی می افتم که عصرهای تابستان

میان سایه ی دیوار،

به هیچ چیز خیره می شد و بعد،

روی ستون خالی سنگی

خاک نشست.

 

یا

آن زنی که توی حیاط بود و

رخت ها که شسته شد

چقدر آب،

چقدر تشت،

پاها همیشه سفید نمی مانند.

 

به یاد مادر که از نردبان افتاد

اشکی که درد بود و

کبودی که رفت

دوباره شد و

باز باز

 

 

توی هوا که معلقی

مدام،

فکر می آید

 

اندام دخترانه ای که برایت عجیب بود و

حالا که هیچ چیز،

عجیب نیست

همه مثل هم

شاید عجیب ترین چیز،

غریزه ای است که از میان ران ها می گذرد و

توی سینه می خوابد.

 

فکرهای بی معنی

روی تختخواب سرخ

من بی رمق ترین مرد زمین می شوم گاهی و

این گونه که پنجره باز شد،

باد را ول نکن.

بیدار که شد

باور بکن که دیگر

خواب، خواب نمی شود.

 

زمان که می بلعد مرا و

دودی که می کنم

دادی که می زنم

بادی که روی پوست می خزد

خوابی که می پرد

هی هی از این همه که

هر روز خراب

تر می شود چشمی که سوخت،

آب شد

سر رفت و

ریخت زیر پای درخت هیچ

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۸ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |