سوت،

سوت می زند

کاری نیست.

برای نبودت، ترانه می خواند

جوابی نیست.

کتاب های نخوانده ای که

مدام خاک می خورَند

دلتنگ می شود و ولی

برای برخاستن دوباره،

حالی نیست.

 

سرسام، در سری

که این همه ماشین مرا گرفت

این همه آدم،

این همه تصویر.

انگشت اشاره ای که نرسیده به من

سقوط را نشانه گرفت.

 

 

بوق،

بوق می زند

اِشغال است.

فریاد از نبودنی می زند و

حیف،

حیف،

از این دلی که

مدام غرق انکار است.

قلبی که کنارِ اتاق افتاده و بی تو خاک می خورَد،

دلتنگ می شود و ولی

برای شروع دوباره

نایی نیست.

 

حالا،

روی تخت سرخی که جای تو خالی بود

یک سینه ی خسته افتاده و

احتضار ِسخت،

خس خس و

شر شر.

 

دعا

دعا  بکن

برای سرخرگی که خالی شد 

برای این همه اشک که ریخت، نقش قالی شد

برای خرس کوچکی که بی تو، روی کاغذ تنها ماند

برای خیال تو که میان نوشته ها، جا ماند

برای اشک های حوله ی آبی

برای تمام بوسه هایی که کنار در به من دادی

برای تمام خنده هایت پیش عاشق بعدی

برای ابرها

برای موج

برای خاطر این مرد بارانی

که

هنوز

هنوز

هنوز

هنوز

 .

 .

 .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٦ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |