پرنده می شوم و

تمام آسمان ها را،

می گردم

شاید،

این بار،

جور دیگری شود

پیدایت کنم

 

اگر که گم شدم

برای خستگی بال های خیال

برای دل سپردن ام به رنگِ ابرها

خورشید،

ستاره ها،

سرزنشم نکن.

 

همه چیز،

مدام،

عوض می شود و

مهم نیست

که در لحظۀ مرگ ات

چند آرزوی بر آورده ناشده داری،

چند کار نیمه تمام

چند جمله ی نگفته و

...

مهم نیست،

نبود.

 

 

درد،

درد زندگی

آن قدر درد،

زخم می خوری

که هر زخم تازه ای

تنها خنده ای است

تلخ تر،

سخت تر و

تر می شود چشمی،

که در انتها،

گم شد.

 

 

من عاشق آنم که

برهنه روی تخت،

دراز بکشم

وَ تو

با انگشتان لطیف ات

زخم های کهنه ام را نوازش کنی

حس کنی.

 

اینجا

آن قدر،

سرد و مبهم است

که عزیز من

مرا تنگ توی آغوش گرم ات بگیر و

هرگز،

حتا برای خوردن یک لیوان آب

رهایم نکن.

 

 

مثل افتادن سیب،

از روی درخت

می خواهم

از روی بلندترین برج شهر

این جسم بیگانه را

پرت کنم

روی سنگ فرش پیاده رویی

که روزی از رویش رد شدی

کنار همان خیابانی

که زمان با شتاب

زیرم گرفت

از روی من، رد شد.

 

زندگی تنها یک سقوط کوتاه است

چند لحظه دست و پا،

فریاد و

بعد

هیچ،

هیچ،

سکوت.

 

 

با این همه شتاب

شما

همه،

به جشن رستگاری مرگم

روی سنگفرشهای سرخ دعوتید و ...

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٥ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |