میان دست و پای شهر،

له می شوم و

دادم نمی رسد،

حتا،  به تو

کنارم نشسته ای،

سریال می بینی و

سکوت

سوت

سسسسسسسسسسسسِ

 

هیچ چیز،

مثل گذشته ها نشد

شاید هم.

 

مثل پدر،

که به خانه می رسید و دود دود

یا مادرم،

بوی پیاز داغ، گوشت...

مثل تمام آدم ها.

 

رابطه ها،

سرشارند

از سوء تفاهم های کشف ناشده،

بندهای سست.

 

آدم ها،

هم را

میان بوسه ها،

آرام و بی صدا،

گم می کنند و

دلی که شکست

با بهترین بندها هم

شبیه اولش نشد

 

آی آی،

خسته ام

از تماشای فیلم های تکراری

آهنگ ها

سودوکو

تنهاییِ با تو

از قدم زدن توی خیابان هایی

که می آیی و بعد،

تمام می شوی.

خسته ام،

از این همه سال

حرف

حرف

این همه کتاب

ک-ه-تاب

تاب

تاب

تاب می خورم همه جا و

هیچ کجا

آغوش تو، نشد.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٩ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |