تمام چیزهایی که در مدت دوستی از او هدیه گرفته بود را، جمع کرده

بود وسط اتاق و حالا دو ساعتی می شد که با قیافه ای گرفته و بی

حالت تماشایشان می کرد و پشت هم سیگار می کشید. همه چیز

بین شان بود. از شیشه های خالی عطر تا کارت های تبریک رنگانگ، یک

کشتی بزرگ تزئینی، چنتایی عروسک، تی شرت هایی که بعضی کهنه

شده بودند و  دلش نیامده بود دورشان بریزد، چنتایی کتاب و سی دی و

چیزهای دیگر.

 

همان طور که زل زده بود به آنها، خاکستر سیگاری که می کشید ریخت

رو زمین و بعد بی اختیار یاد یکی از جمله هایی افتاد که هر روز از زبان

او می شنید و لبخند زد:

 

-"تو شلخته ی منی"

 

بارها این حرف را زده بود. انگار همین حالا آن جا میان چهارچوب در

ایستاده بود و باحالت بی قید و راحت همیشگی اش، آماده بود که این

جمله را بگوید و بعد هر دو بزنند زیر خنده.

 

تکه کاغذی را از روی میز برداشت و با لبه آن خاکستر را، از روی فرش

برداشت و ریخت تو جاسیگاری.

 

بلند که شد، نگاهش رفت سمت قفسه های خالی کمد گوشه ی

اتاق.

 

غروب بود و اتاق کم کم تاریک می شد. حتی چراغ را هم روشن نکرد.

اولین هدیه ای که از او گرفته بود یک عروسک سیاه بامزه بود. از میان

خرت و پرت های روی زمین برش داشت. چشم هایش خیس شده

بودند. با قدم های شل و بی رمق، رفت سمت کمد و آن را سر جای

همیشگی اش گذاشت.

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٦ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |