دو روز پیش فیلم کنارم بمان رو دیدم و وقتی در انتهای فیلم آهنگ کنارم

بمان شروع شد بی اختیار این شعر رو نوشتم.   به ... که کنارم نموند:

 

 

چرایی اش را نمی دانم

شاید

هی هی، هی هی

همه ی این داستان،

به خاطر جنونی باشد

که توی خون من است

پس

چیزی نپرس و

تنها،

تنهایی مزخرف است

بی خیال رفتن بشو

بمان

بی خیال تمام آن ها که

با لبخندهای بزرگ،

آن سمت دیوار،

در انتظار تو اند،

 

تنها،

بی خیال بشو

کمی دیوانه باش و

بگذار

تا

اولی که نبودم

لااقل آخرین نفر باشم

شیطنت نکن

هوای هزار هوای تازه را

نکن

برای همیشه،

تنها،

توی هوای من

پک بزن

پف بکن

آغوش ات را،

تنها به من بده

هیکی هایت را هم

و بوسه هات،

که بی آن ها،

همه چیز، توی زندگی ام قهوه ای رنگ است

تنها کمی

تنها کمی

دیوانگی بد نیست

کنارم بمان و

برای همیشه

عشق لعنتی ام بشو

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢٠ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |