تابستان،

به روزهای جان کندن اش رسیده و

جای آخرین هیکی از تو مانده نیز،

از روی شانه ام

پرنده ای شد

بی خیال من،

پرید که پرید.

 

تابستان، 

به این روزهای لعنتی رسیده و

بعدی ایی در کار نیست؟

نمی دانم

از کنار جاده نیز پیداست

که شالی ها،

توی باغ می سوزند.

غم انگیزست،

تماشای پرنده ای که مال تو بود و

حال،

توی هوا.

 

دلم می خواست،

تنها بدانی که

سال ها

هر بار،

تابستان به این جایش که رسید

چیزی توی من،

روی آیینه،

به آن جایش می رسد.

سر می روم

برهنه می شوم

خیره

خیره

غرق بهت

زل می زنم

به آن نقطه ای که نیست

با تو رفت.

 

شاید ندانی

هر تابستان که رسید،

خیال لکه ای سیاه

باز توی سرم تاب،

تاب می خورد

توی باغ

زیر درخت.

تمام اتاق،

حتا عقربه ها،

ساعت ها،

هنگ می کنند.

باز،

دوباره،

آهنگ ها می رسند و

من و تو

هر بار،

در آغوش هم، شاد شاد می رقصیم.

 

زمان:

1/6/91

دوی عصر-

 

مکان:

ایستاده کنار آینه ی توی اتاق

 

جی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۳ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |