کنار پنجره،

این قاب خالی خیال،

که برای همیشه مال تو ماند،

رژه رفتن رنج ها.

 

توی حنجره

این تارهای ترانه ی خسته

صدای خاموش گریه ای که گرفته بود می ترکد،

بوی اشک،

بوی غروب،

انگار

رطوبت طاقچه ی کوچک خانه ها

ابدی است.

کاش می شد

کاش

 

 

تمام آدم ها،

تمام ماشین ها،

سر می خورند روی هم و

خدایی که پر می زند توی هوا

پشت و پناه شان.

زندگی، غرق تمام بیهودگی ها

مدام می لغزد

کاش می شد عزیز من

ای کاش

 

میان درد پول و جیب پاره ی خالی

آرزوها و حقیقت تلخ

عشق ها و نفرت ها

دست و پای بیهوده را ببین که

توی هوا،

روی سستی خاک.

هیکل ها،

بی صدا، بی خبر،

می روند و می خزند

برای همیشه

توی قبر

کاش می شد لااقل تو،  عزیز من

ای کاش

 

کاش می شد ریشه های گیاه رنج را

شب چهارشنبه سوری امسال،

توی حیات خانه جمع کرد و

تمام شان را

یک به یک سوزاند.

تمام خیال هایی

که کنار پنجره

توی حنجره

مدام می رقصند.

کاش می شد

کاش می شد لااقل تو،

عزیز من

از لا به لای این بوته های سیاه بگذری

 

میان سکوت شهر غم گرفته ی خالی

حس سرد عصرهای تکراری جمعه

صدای اذان،

زنگ ساعتها،

یا سوت عشق بازی کبوترها

صدای ....

کاش می شد

کاش می شد

تنها تو،

عزیز من

از لا به لای این بوته های سیاه بگذری

 

جی

عصر جمعه

24/6/91

پاویون فیروزگر-تخت آبی

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٤ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |