سایه ها

 

سرش را میان دست ها گرفته بود  و می دوید

توی خیابانی که سکوت زرد،

برف یخ زده.

من پشت پنجره،

توی اتاق گرم،

چای داغ.

 

شبیه خیال بود و

تنها،

روی برف ها می دوید

سایه ای سیاه،

که شبیه توهمی شبانه می گذشت

من تکیه داده به ستون و

دود نرم

او،

بی صدا می دوید.

به هیبت اضطرابی،

توی روزهای کودکی.

از نقطه ای مبهم،

بی صدا،

رسیده بود و

توی شب، می پاشید.

 

صدای تیک تاک ساعت و

از دو گذشته بود.

شام نخورده ای که روی میز

کتاب نخوانده ای که روی مبل

سازی که کنج اتاق

او توی برف ها،

من توی اتاق

سرد سرد،

گرم گرم.

 

تنها،

چند لحظه،

شاید دقیقه ای

من و او،

آدم ها.

آدم ها،

سایه ها،

همیشه از کنار هم می گذرند و

فرقی نمی کند وقتی،

او توی برف ها جان می دهد و

من،

اینجا توی اتاق.

 

از کنار هم می گذریم

از کنار هم.

 

جی

نیمه شبی از مرداد 91

خانه ی جمهوری – پنجره ی زرد

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/٢ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |