مرگ شب پره ای بود

که توی اتاق پرید.

شبیه پریدن چیزی توی گلو و

رنگ پریده ای که خنده نداشت.

 

من،

روی تراس خیره به رقص قطره ها بودم

ناباوری و یاس را،

در چهره ی مرد کنار در دیدم.

در چشم های پیرزنی که بی صدا می مرد،

تصویر تلخِ عشق بازیِ کسی،  با مرگ را دیدم.

 

صبح،

پیرزن که راه افتاد

کنار پنجره ایستادم و

برای آخرین بار رفتن اش را دیدم.

 

زیبا بود

چهره ای که تا دیروز

به رنگ ترس بود

این بار،

مطمئن تر از همیشه

روی شانه ها می رفت.

 

جی

چهار صبح پنجم آذرماه  91 - یک ساعت بعد از مرگ پیرزنی که  6 متر پایین تر از من زندگی می کرد.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٥ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |