قطره های باران،

روی شیشه می خورند.

در جاده ای که انگار،

بی انتهاست

تنها باید راند،

رفت.

کجایش،   مهم نیست.

 

گاهی،

غرق بی خیالی

بر می گردم

به کودکی هایم.

بی خیالِ

هراسی که

نشسته توی چشم های مادر

یا،  اخمی که  

پریده توی سگرمه های پدر.

 

گاهی می توان

به طعم خیس زندگی دل داد و

چه خیالی،

اگر هیچ جاده ای، هرگز

پشتِ دروازه های بهشت نمی رسد.

 

جی - سه شنبه 22 آبان 91

خیابان های تهران

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/۱۳ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |