کودکان شاد

بین درخت ها،

خاطره ها را تاب می خورند.

روی نیمکت های قدیمی خسته،

همیشه جایی برای تنهایی هست.

بین آدم ها هم،

می شود به سادگی گم شد.

 

قطار،

سمت سرزمین های دور که می رود

کوه ها،

آدم ها،

کنار پنجره ای سر می خورند

که پشت ریشه های بلوغ بسته شد.

انگار

در نقطه ای ایستاده ای و

دنیا  با شتاب،

از کنارت می دود.

رو به پنجره ی بسته ی قطارها که نشسته ای،

می فهمی،

کوتاهی عمر سنجاقک ها، غم انگیزست.

 

پل ها،

عاشقانه ترین مکان های زمین اند

وقتی تنهایی،

به هیات انسان،

از راه می رسد و

از رویشان، به حرکت رودها خیره می شود.

و غروب های تابستان،

زنجره ها،

عاشقانه ترین آواز هاشان را، کنار پل می خوانند.

گاهی خوشبختی،

این است که بگذاری،

عشق ات، لبخندزنان با آب ها برود.

 

جاده های شب،

همیشه،  پر اند از مردگانی که

در جستجوی زندگی،

سمت ماه می روند.

هر آسمانی،

روزی، بی ستاره می شود.

عشق،

از میان ران ها می گذرد و

آدم ها،

تنها، به اندازه ی آرزوهاشان زنده می مانند.

 

این جور است زندگی،

همیشه آهسته می آید و

از جایی فراتر از آدم ها، قصه ها

سمت نمی دانم ها می رود.

 

جی

6 عصر - 17/6/91

پاویون فیروزگر-اتاق خاکستری- روی تخت آبی دراز کشیدم و دارم به یه آهنگ کمل که

خیلی دوس اش دارم گوش می کنم...آهنگِ...

                                                             Drafted                                                               

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |