پیرمرد دیشب خیلی غمگین بود.
عزیزترین کس اش را از دست داده بود و دردمندانه در غم او می گریست.
تنها همدم واقعی زندگی اش حالا به ابدیت پیوسته بود. تنها کسی که به زعم پیرمرد او را می شنید و درک می کرد.
پیرمرد دیشب خیلی غمگین بود.
او الاغ مهربانش را از دست داده بود و تا سپیده ی صبح بر جسد حیوان دردمندانه می گریست.

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/٢٤ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |