در دریای متلاطم

تنها

بزرگترین ها ناخدای قایق کوچک شان می شوند

آن ها که

باکی شان از غرق شدن نیست

آن ها که اگرچه از بی پایانی دریا آگاهند

امّا

سرشار از وجود انسانی شان

در برابر هر موج

بی پروا

فریاد می زنند

که من وجود دارم

 

تصمیم ام را گرفته ام

امروز قایق کوچکم را برمی دارم

و به آب خواهم زد

از آب های پست خسته ام

تصمیم ام  را گرفته ام

به دریا خواهم زد

که ناخدای من با موج ها سخنی تازه دارد

چه کسی می داند؟

شاید فردا

که خورشید طلوع کند

من غرق شادی تجربۀ افق هایی تازه باشم

چه کسی می داند؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱٢/٢٩ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |