آرزوی آزادی و وسوسۀ گریز از آن،

وسوسۀ گم شدن در دیدارها و گفتگوهایی برای فراموشی،

وسوسۀ گم کردن ساعت ها در روزمرگی های بی پایان... .

تا به کی می توان در زیر لایه های پوسیدۀ ساختگی پنهان ماند؟

 

دیشب وقتی تو را دیدم، ناخواسته برایم دوریان گری شده بودی و من در کنار دیوارهای کور زانو زدم  و از روی عشق گریستم .

دیگر از من مخواه که صبوری پیشه کنم، چرا که می خواهم بی فایدگی شکیبایی را در صورت ات قی کنم و بگویم :

آیا تمسخر مالامال از درد تصویرت را در گوشۀ تاریک اتاق نمی بینی؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۳ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |