10:45 pm

یک روز پست کشیک دیگر؛

از خستگی خوابم برده بود. اگر تلفن زنگ نمی خورد، حالا بیدار نبودم. شاید مثل خیلی از دفعات دیگر حول و حوش ساعت 3 نیمه شب از خواب بیدار می شدم. از جایی بین زندگی و مرگ چشم هایم را در تاریکی اتاق باز می کردم و سرشار از حس غم انگیز سردرگمی انسانی ام می شدم. آن جا که به ساعت ها خیره می شدم و به این فکر می کردم که چقدر از زندگی دور هستم و این که زمان باز چه چیزهایی را از من خواهد گرفت.

در حال گوش کردن به سونات مهتاب بتهوون هستم. این جمله در مغزم دور می زند؛

من بر روی مسیر باریکی بین زندگی و مرگ در حال حرکتم.

می روم تا دوش بگیرم.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٦ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |