روزها و شب ها در پی هم می آیند و می روند

زندگی بیرحمانه ادامه دارد

و من برای زنده ماندن، برای مسخ ناشدن می جنگم.

چه کسی می داند که تا چه هنگام می توان ادامه داد.

زندگی وحشتناک تر از آنی است که می پنداشتم

و اینجا تنها سهمی از بودنم، با من است.

چه آسان از حقیقت خود دور می افتیم.

امشب  به یاد تمام پایان های زندگی ام، شراب می نوشم.

تا چه هنگام می توان از شروع دوباره حرفی زد.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۸ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |