کودک غمگین بود.

کودک از مدت ها پیش در خود فرورفته و خشمگین بود.

کودک لب های تمام عروسک هایش را دوخته بود.

کودک هیچ گاه از خانه بیرون نمی رفت و حتی پنجرۀ کوچک اتاق اش را نیز، برای همیشه بسته بود.

 

کودک پنج سال بیشتر نداشت.

کودک دوستی نداشت.

کودک حتی یک دلخوشی کوچک نداشت.

کودک این گونه زندگی می کرد، چون بابای سیبیلوی گنده و عصبانی اش این را از او می خواست

 

کودک شاد نبود.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱۸ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |