زن آهسته اشک می ریخت.

مرد با صدای بلند خندید.

زن چشم هایش خیس بود. به مرد چشم غره ای رفت: « خیلی پر رویی »

مرد سیگاری روشن کرد: «  من که گفتم بذار درستش کنم. خودت خواستی »

زن اشک های پیازی اش را پاک کرد. ظرف و کارد را به سمت مرد در آن سوی میز هل داد:       « هنوز دیر نشده عزیزم... بیا.. واسه خودت...درستشون کن »

مرد دوباره با صدای بلند خندید.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٢ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |