پسر: « صدای سکوت رو می شنوی؟ »

دختر خودش را روی تخت جابه جا کرد تا بتواند صورت پسر را ببیند. « آره »

چند لحظه همان طور ماندند. بعد پسر از روی تخت بلند شد و به سمت پنجرۀ شیشه ای بزرگ اتاق رفت. « همه خوابن »

سرش را بر گرداند و نگاهی به دختر انداخت که دراز کشیده بود و اورا تماشا می کرد. پسر لبخند شیطنت باری زد. پنجرۀ اتاق را تا آخر باز کرد. هوای سرد زمستانی بیرون ریخت داخل اتاق. دختر به پتوی روی تخت چنگ زد. « این جوری یخ می زنیم »

پسر دوباره لبخند زد. خودش را روی تخت انداخت و دختر را بغل کرد. « این جوری می ریم تو زیر، مثله بچگی هامون »

موهای تن شان سیخ شده بود. پتو را روی سرشان کشیدند.

پسر: « صدای سکوت رو می شنوی؟ »

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٢ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |