شب است؛ یک شب پاییزی.

از تنهایی حوصله ام سر رفته.

کنار پنجره ایستاده ام و سیگار دود میکنم.

در آپارتمان روبرویی زنی ظرف می شوید. حرکت دست هایش را می بینم و ظرف هایی که جا به جا می شوند.

در خیابان روفتگری جارو می کشد. سرش را پایین انداخته است و بی وقفه و آرام حرکت می کند.

هر از چند گاهی هم ماشینی رد می شود. می آید و می رود و باز چشم های من می مانند و خیابان خالی.

رخوت شبانه شهر را فرا گرفته است.

دل ام می گیرد.

هوای کودکی هایم را می کنم.

رومی کنم به آسمان. تنها سیاهی بی انتها دیده می شود؛ بی انتها و مبهم. انگار دهان باز کرده و می خواهد مرا با اتاق ام ببلعد.

دل ام گرفته است.

لعنت به این شهر؛ در آسمان اش حتی یک ستاره ندارد.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٦ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |