تا کمر داخل سطل کنار خیابان خم شده بود و میان زباله ها را می گشت. بی توجه به کسانی که از کنارش می گذشتند، پنج دقیقه ای همان طور مشغول بود. سر آخر از میان همۀ خرت و پرت های داخل سطل، یک کت سرمه ای پاره را بیرون کشید. چند لحظه ای بر اندازش کرد. لب هایش به شکل نامفهومی جنبیدند و بعد آن را تن اش کرد. پائیز به نیمه رسیده بود و هوا داشت سرد می شد. کوله پشتی کثیف و رنگ و رو رفته اش را از روی زمین بر داشت. نگاهی به بالا و پائین خیابان انداخت. با قدم هایی خسته و بی رمق به سمت جنوب خیابان رفت.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٠ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |