مثل یک تکه گوشت قربانی روی زمین افتاده بود و جماعت دورش را گرفته بودند. حسابی کتک خورده بود. دیگر رمقی نداشت. بی حال و گیج روی خاک افتاده بود. همه چیز گنگ و تاریک بود. صداها و آدم ها برای اش دورتر از آنی به نظر می رسیدند که درک شان کند. تنها درد مبهی را حس می کرد و می دانست که به زودی همه چیز تمام می شود.

کاهن پیر که از راه رسید، جماعت راه را برای او تا بستر خون آلودۀ مرد باز کردند. کاهن با صدای قدرتمندش فریاد می زد:

-« ببریدش به صحن اصلی مردک کافر رو »

و مردم با فریادهای نامفهومی به او پاسخ می داند. کاهن هر بار صدای اش را بلندتر می کرد. جوان ترها برای آن که دست شان به گوشه ای از لباس یا بدن مرد  برسد، همدیگر را هل می داند. زن ها دورتر ایستاده بودند و بریده بریده با هم پچ پچ می کردند. بچه ها هم شاد و ورجه ورجه کنان، مثل مور و ملخ، همه جا پخش بودند و گاهی یکی شان فریاد می زد : « بکشیدش...بکشیدش »

داخل صحن، پیکر بی جان مرد را بر روی تخته سنگ بزرگی رها کردند. آدم ها همه جای میدان را پر کرده بودند. مردی قوی هیکل که چاقو در دست داشت، راه اش را از میان شان به سمت قربانی باز کرد. دو نفر به سرعت دست و پاهای مرد بخت برگشته را بستند. وقتی تیغۀ تیز چاقو گلوی مرد را برید تنها چند تکان کوچک به او دست داد. خون سرخ که بر روی تخته سنگ جاری شد، مرد و زن از روی شادی هلهله سر دادند.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٦ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |