گم شده بود. می خواست سرچشمۀ رودخانه را پیدا کند و حالا میان این همه درخت نمی توانست راه برگشت را پیدا کند. اواخر پائیز بود. تکه های یخ و برف، همه جا روی زمین دیده می شد و بوی خاک مرطوب و کاج، هوا را پر کرده بود. تقریبا نفس نفس می زد. عرق سردی روی بدن اش نشسته بود. چهار ساعتی می شد که تلاش می کرد مسیر رودخانه را به سمت پائین کوه دنبال کند ولی از هر طرف می رفت راه بسته بود. احساس خستگی می کرد و از سرما می لرزید و بدتر از همه این که خورشید داشت غروب می کرد.

نگاهی به رودخانه انداخت. موج ها، تخته سنگ های کنار رود را  لیس می زدند و با شتاب مسیرشان را به سمت پائین دره دنبال می کردند. به سمت یکی از تخته سنگ ها رفت و خودش را روی آن ولو کرد. سیگاری آتش زد و و سعی کرد فکرش را بر روی وضعیت اش متمرکز کند؛ اما مگر می شد. به همه چیز فکر می کرد به جز شرایط بدی که در این لحظه داشت. سردش بود و احساس خواب آلودگی می کرد و بعد آهسته آهسته رخوت مطبوعی به سراغ اش آمد.

هوا که تاریک شد او هنوز آن جا بود. از سرما و ضعف خواب اش برده بود. برف سنگینی که همان شب بارید جسدش را تا چهار ماه پنهان کرد. تنها اواخر فروردین ماه بود که او را پیدا کردند.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٧ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |