هر یکی را سلولی و بر هر سلول،

 منفذی باریک؛

روزنی کوچک برای تکه ای از نور،

ذره ای از شادی های اساطیری،

دریچه ای که خنیاگر،  امید بر باد رفته است.

 

سلول ها و آدم ها، این گونه اند

پهلو به پهلو، تا بی انتها می روند

تا بی انتهای بی خیالی نسل ها

تا آغاز انفجار کهکشان

تا پایان رنج های ما

 

و در این میان به نحو عجیبی،

دیگر،

مردها را نشانی از مردی نیست

مردها مرده اند در دیروز.

ببین، که چگونه

مردانگی، مهجور است.

 

و به زن ها، امیدی نیست

آن ها، زیر لایه های سنگین رنگ مدفون اند

گم گشته، در میان آیینه ها و رنگ، می روند و می آیند

بنگر

که چگونه

با چهره های محتضر می گردند

در جستجوی مرد مردۀ دیروز.

 

خزیده در سلول ها

همه سرشارند از کینه ها، دشمنی، تنهایی

زندگی همچون درختی خشک، در پائیز می پوسد.

و انسان با گوش های کر، چشم های کور، زبان لال

تنها به شمردن ثانیه ها مشغول است.

 

آری گوش های ما؛

گوش ها را دیگر رقبتی برای شنیدن نیست

گوش های کور ما، پر اند از سوء تفاهم های بی پایان

چشم های ما؛

چشم ها نمی بینند محبت را، صداقت را

چشم های ما کرند، تنها عداوت را می جویند و بس

زبان ما؛

زبان ها برای دروغ بی تاب اند

زبان های لال چیزی نمی گویند

کینه می کارند

خشم می زایند

این،

داستان تلخ  سلول ها و آدم هاست.

 

در روزگاری اینچنین

چه کسی را یارای صحبت از انسان است

انسان، افسانه است

انسان، در میان قصه های کودکی ها مرد

 

و آزادی واژۀ مجهولی است که از آن

 در هیچ دایره المعارف جدیدی نشانی نیست

اینجا سرزمین غریبی است که اگر بگویی انسان

بر تو لبخند می زنند و

اگر بگویی که آزادی

بر دروازۀ شهر اعدام ات می کنند

 

اینجا سرزمین من است

اینجا،

 آخر دنیاست.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |