خانه اش بوی نا و سرکه می داد. از ده سال پیش که شوهرش مرده بود، تنها زندگی می کرد. چند بار به صرافت افتاد بفروشدش و یک خانۀ کوچک تر ولی نو بخرد، اما خاطرات  یک عمر زندگی، اجازۀ این کار را به او نداد. هفت ماه، بعد از ازدواج شان آمدند اینجا. هر چهار فرزندش را همین جا به دنیا آورد و تصمیم داشت در همین خانه بمیرد.

شوهرش که مرد، خیلی تنها شد. بچه هایش بزرگ شده بودند و هر کدام شان در گوشه ای از دنیا به زندگی خودشان می رسیدند. مدت ها بود که جز تلفن های گهگاهی خبری از آن ها نداشت. اقوام و دوستان قدیمی اش هم داشتند یکی یکی می مردند. دیگر کسی سراغ اش را نمی گرفت. 

بیشتر وقت اش را داخل اتاق بزرگ کنار آشپزخانه می گذراند که یک طرف اش، پنجرۀ بزرگی رو به کوچه داشت. آن جا روی پشتی کوچکی کنار بخاری می نشست و ساعت ها فکر می کرد. گاهی هم زیر لب آوازی قدیمی را زمزمه می کرد. قدیم ترها، گهگاهی تلویزیون هم تماشا می کرد اما  از وقتی گوش هایش سنگین شدند دیگر رقبتی برایش نداشت. تنها گاهی سر شب، از روی تفنن روشن اش می کرد.

زندگی او این گونه می گذشت. تا شش ماه پیش که یک روز صبح از خواب بیدار شد و دید که نمی تواند دست و پای سمت راست اش را تکان بدهد. زبان اش هم سنگین شده بود. با خودش فکر کرد که دیگر کار تمام است. و شاید اگر لیلا، زن همسایه به دادش نمی رسید و جمع و جور اش نمی کرد، همین طور هم می شد. البته دوا و دکتری در کار نبود. وقتی هم که حال اش  بهتر شد، به تدریج، رفت و آمد لیلا کم شد. او گرفتار زندگی خودش بود. کمک هایش محدود شد به این که تنها، ظهرها و غروب ها برایش غذا می آورد. می آمد کنار پنجره، غذایش را می گذاشت روی طاقچه و برای دقایقی همان طور سرپا، با او خوش و بشی می کرد و می رفت دنبال زندگی اش. در عوض پیرزن هم مبلغی از مستمری ای که اول هر ماه پستچی برایش می آورد را به او می داد.

با این  وجود برای تمیز کردن خودش واقعا مشکل داشت. از وقتی سکته کرد دیگر حمام نرفت. بدتر از همه این که، اختیار ادرار و مدفوع اش را از دست داده بود و این قضیه خیلی آزارش می داد. اوایل، با دست و پای سالم اش آهسته آهسته، بدن اش را روی زمین می کشید، می رفت دستشویی و یا لباسی از داخل کمد در می آورد و به هر شکلی که ممکن بود، خودش را تمیز می کرد. ولی بعدها که حال اش بدتر شد، دیگر نتوانست این طرف و آن طرف برود و در واقع تمام ماه آخر را روی تشکی که لیلا برایش کنار پنجره پهن کرده بود، ماند. لیلا چند بار سعی کرد راضی اش کند که برود خانۀ سالمندان. اما او رضایت نداد. با زبان الکن اش مدام می گفت که دیگر چیزی نمانده، همین جا می میرم. بعد کم کم، هوش و حواس اش را از دست داد. همان جا خودش را خالی می کرد. میلی به غذا نداشت و هر روز ضعیف تر می شد. تمام خانه اش را بوی کثافت برداشته بود، اما او دیگر چیزی نمی فهمید. حتی چشم هایش هم دیگر درست نمی دیدند.

روزهای آخر دیگر لیلا هم دل و دماغ سر زدن به او را نداشت. دم غروب می آمد و در حالی که از شدت بوی آزار دهنده، گوشۀ چادر را روی بینی اش گرفته بود، ظرف های دست نخوردۀ غذا را با ظرف های تازه عوض می کرد. نگاهی به چهرۀ محتضر پیرزن می انداخت و می رفت. غروب روز آخر، وقتی لیلا، لای پنجره را باز کرد، دید پیرزن با چهرۀ بی جان و چشم های خیره به سقف، آن جا دراز کشیده و دیگر نفس نمی کشد؛ بی حرکت آن جا افتاده بود و انگار لبخندی روی لب هایش خشک شده بود.

پیرزن وقتی که مرد، داشت به یک روز بهاری فکر می کرد. سی سال پیش بود. با همسرش رفته بودند  به باغ یکی از دوستان شان. همه جا بوی شکوفه می داد. هوا هنوز خنک بود. تخت ها را برده بودند زیر درخت ها. مرد دست هایش را دور شانه های زن حلقه کرده بود. هر دو لبخند زده بودند و در سکوت، بچه هایشان را تماشا می کردند که روی چمن ها ، از سر و کول هم بالا می رفتند.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٤ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |