-« یه آدرنالین دیگه بهش بزنین »

دست هایش را گذاشته بود روی میز احیاء و زل زده بود به مانیتور بالای سر بیمار.

-« محمدی نمی خواد زیاد جدی احیاء کنی، بذار بره، بی فایده اس، چیکار می خوایم براش بکنیم؟ »

محمدی که عرق می ریخت، فشار دست هایش را روی قفسه سینه بیمار کم کرد.

-« چشم آقای دکتر »

رو کرد به رزیدنت های بیهوشی.

-« آقایون هر وقت شما بخواین، از نظر ما تمومه »

یکی شان که ارشد  به نظر می رسید، سر تکان داد.

-« یه پنج دقیقه دیگه ادامه بدیم،... سرطانیه؟ »

-« آره »

گوشی اش زنگ خورد. نگاهی به اسم روی صفحه انداخت و دکمۀ سبز را فشار داد.

-« سلام، خوبی؟ »

-« آره، کی میای؟ »

-« معلوم نیست. یه کم دیگه اینجا کار دارم »

-« ... باشه،  زودتر بیا... »

-« باشه خانومی »

صدای زن عادی نبود. مشخص بود که عصبی است.

-« می دونی... من این جوری احساس خستگی می کنم... تو هیچ وقت نیستی...»

صدای زن می لرزید.

-« می دونم اما بذار شب در موردش صحبت کنیم، الان بالا سر یه مریضیم که داره می میره »

زن برای لحظاتی سکوت کرد. صدای نفس هایش را می شنید.

-« باشه... منتظرم»

-« خداحافظ عزیزم »

-« خداحافظ »

گوشی را داخل جیب روپوش اش رها کرد.

-« محمدی این تخت که خالی شد، اون مریضه بخش خون رو بیار این جا. اینترن تم بذار بالا سرش. از شوک درش میاری، اگه کاراشو پیگیری کنی نمی میره، نباید بمیره »

-« چشم »

نگاهی دوباره به مانیتور بیمار انداخت. تنها یک خط صاف وجود داشت.

-« من رفتم »

از درب ICU خارج شد. همراهان پیرزن محتضر، با چهره های نگران شان آن جا ایستاده بودند  و با دیدن او به سمت اش آمدند.

-« چی شد آقای دکتر؟ »

-« حالش خیلی بده... همکارا بالا سرشن و دارن تلاش می کنن... »

-« یعنی؟ »

-« با توجه به شدت بیماریش... باید یه کم صبر کنیم »

دستش را گذاشت روی شانۀ مرد میان سالی که روبرویش ایستاده بود.

-« می دونم سخته...اما براش دعا کنین...ما هر کاری از دست مون بر بیاد انجام می دیم »

زانوهای مرد خم شد. دختر جوانی که تا آن لحظه بهت زده پزشک را تماشا می کرد بغض اش ترکید.

-« من واقعا متاسفم »

برای چند لحظه ای با حالتی معذب همان جا ایستاد.

-« ببخشید »

به طرف اورژانس رفت.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۳ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |