در طول زندگی اش همیشه فکر می کرد از نظر جسمی بیمار است و وقتی هشت ماه پیش متوجۀ زخمی روی شست پای راست اش شد، در دل احساس رضایت کرد. آن شب، روی کاناپه، روبروی تلویزیون نشسته بود و ناخن می گرفت که برای اولین بار دیدش. پس از آن که حسابی بررسی اش کرد، لبه هایش را چید و بعد از آن، ور رفتن با زخم مزبور، یکی از کارهای مهم روزانه اش شد؛ اوایل تنها شبها، وقتی از سرکار برمی گشت خانه و بعدها، حتی در محل کارش. پای راست اش را می گذاشت روی زانوی چپ اش و با هر چیزی که دم دست اش بود مشغول می شد.

خوب طبیعی بود که زخم بزرگ تر شود و بالاخره یکماه گذشته بود که با گودالی روی سر و سطح زیرین انگشت اش رفت پیش پزشک. برایش دو تا عکس و چند تایی هم آزمایش درخواست کرد. جواب ها را هم که دید گفت فعلا می توانند سرپایی برای درمان اش اقدام کنند. یک مشت آنتی بیوتیک نوشت و توصیه کرد روزی چند بار، داخل زخم را بشوید و به هیچ وجه تحریک اش نکند.

اما گوش رفیق ما بدهکار نبود. هر چیزی را داخل زخم می کرد. بعد از دو ماه، دیگر سر کار نرفت. تمام روزش را  جلوی تلویزیون دراز می کشید و با زخم اش بازی می کرد. آهسته آهسته، پایش شروع کرد به متورم شدن و بعد هم چرک کرد. از این جا به بعد خالی کردن چرک های درون پا هم برای دوست ما  به یک عادت لذت بخش تبدیل شد.

چهار ماه پیش وضع بدتر شد. تمام پایش تا بالای ساق، قرمز و ملتهب شد. شروع کرد به تب کردن و دیگر به وضوح احساس بیماری می کرد. پزشک وقتی وضعیت را دید بلافاصله در بیمارستان بستری اش کرد. سعی کرد با آنتی بیوتیک و برداشتن بافت های از بین رفته، عفونت را کنترل کند، اما بی فایده بود. سر آخر یک روز به سراغ اش آمد و گفت که ناچارند پایش را از بالای زانو قطع کنند.

صبح یک روز دوشنبه، او را به اتاق عمل بردند. سه ساعت بعد، وقتی به هوش آمد، اولین کاری که کرد این بود که دست اش را برد پایین و محل پایش را لمس کرد. وقتی مطمئن شد که چیزی در آن جا وجود ندارد خیال اش راحت شد و  به شکل بی سابقه ای احساس آرامش کرد.

حالا کارش این است که هر غروب، با کمک عصاهای زیر بغلی اش، در بلوار کنار ساحل قدم بزند و از صدای سرد و خشک عصاهایش بر روی سنگ فرش بلوار لذت ببرد.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٦ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط جلیل شعاع نظرات () |