هر بهار از بوی سبزه ها پر می شدم

هر بهار قلبم از شادی پرندگان به لرزه می افتاد

هر بهار برایم بهانه ای می شد برای زندگی کردن

اما این بار از خود می پرسم، چند بهار دیگر باقی مانده است؟                       

/ 3 نظر / 6 بازدید
Raha

و من بهار را تنها برايه لمس کردن نرمی برگ سبز کوچک درخت مي خواستم.. برايه رنگه سرخه پولک های ماهی کوچکه هفت سين و طعم شيرين نان برنجی هايه مادر بزرگم.. گاهی دلم برای آن بهار ها تنگ ميشود..عجييب گمشده ايم..

ن

نمیدونم ....حس خاصی دارم از خوندن وبلاگت خیلی خاص اگه بخوام وصفش کنم مثل غرق شدن در تماشای رقص دود سیگاری در تنهایی .

ن

منم در انتظار بهاری شاد پر از ارامش و سکوت بودم بعد از این سال از همه لحاظ برزخی ولی حیف...حیف که پدر در اخرین روز سال ترکم کرد برای همیشه........و چه ژرفا غمی است رفتنت پدر... کدامین اشک و کدامین فغان به بلندای قامت سوگ توست؟پدرم عزیزم سال نو همراه منزل نو مبارکت باد.تنها فرزندت را فراموش نکن