باز هم یلدایی دیگر

 

باز هم یلدایی دیگر؛

یلدایی که علیرغم من و تو، سال هاست که می آید و می رود و برای من، هر بار، بی رنگ و بوتر از پیش.

آن سال ها، چقدر یلدا را دوست داشتم. آن وقت ها که پسربچه ای بودم و زمان برایم مفهومی دیگر داشت. چقدر آن دور هم نشستن ها زیبا بود. آن فال حافظ گرفتن ها، آن میوه های رنگارنگ، آن ظرف های آجیل، و آن مردمی که زمستان را باور نداشتند. چقدر همۀ این ها را دوست داشتم و چقدر لذت داشت تجربۀ لحظه هایی که احساس می کردی، بی پایان اند.

حالا، چند سالی می شود که اگر بخت با من یاری کند و کشیکی در کار نباشد، اینجا و در میان این دیوارهای آشنا می نشینم و همدم تنهایی
بی پایانی می شوم، که بوی زمستان می دهد.

یلدای این سال ها انگار از آن من نیست.

آری، این سال ها یلدا که می رسد، من در میان کاغذها و نوشته هایم غرق
می شوم و مبهوتانه جا سیگاری ای را تماشا می کنم که از لاشه های سیگارهای سوخته، پر و پرتر می شود؛ از میان این همه دود، خاطره های خوب، تا چه اندازه تاریک و مبهم اند؟!

کاش می شد دوباره به آن سال ها بازگشت. به لحظه هایی که کودکی با آرزوهای بی پایان بودم. به آن زمان که مادربزرگ هنوز هم زنده بود و
دست هایش بوی بهار نارنج می داد. به لحظه هایی که آن جا، در گوشه ای دنج از خانۀ پدری، در کنار بخاری می نشستیم و با هر بهانۀ ساده ای، از اعماق می خندیدیم.

یاد آن یلداها به خیر. یلداهایی که وقتی پرده را کنار می زدی، شادی تماشای دانه های برف، چشم هایمان را پر می کرد. یاد آن کوچه های سفید بی انتها به خیر. یاد یلداهایی که آدم برفی داشت به خیر. یاد یلداهایی که پدر، هنوز هم موهایش سیاه بود و مادر، هنوز چروکی بر پوست هایش نداشت.

یاد یلداهای گذشته به خیر.

انگار، یلدا در دیروز من جا مانده است.

 

اما با این همه، هنوز هم یلدا را دوست دارم.

زیرا

یلدا برای من،

یادآور مردمان خوب سرزمینی است که

علیرغم این همه سال، علیرغم این همه درد

در درون قفس های سردشان زنده اند و

نفس می کشند هنوز

 

یلداتان مبارک

 

 

/ 14 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شکیبا رها

ممنون از حضورتان ... نوشته خوبی بود ... یلدا مبارک

gleam

مهمان دعوت می‌کردید خب! حق با شماست. من اما دیشب کلی مهمان داشتم و مردم از خستگی. اما خودم دعوتشان کردم. من نمی‌خواهم, دوست ندارم به تنهایی عادت کنم. یلدا بهانه است برای دیدار با گذشته و آدم‌هایش. من این بهانه‌ها را از دست نمی‌دهم. دیشب پسردایی‌ام را بعد از پانزده سال دیدم. مثل همان روزها بود. همان روزهای کودکی که توی حیاط خانه‌ی پدر بزرگ گذشت...

gleam

و راستی... من انتقاد را دوست دارم. از خودخواهی‌ام کم می‌کند!

دانیال

با این خیلی حال کردم قشنگ بود موفق باشی

سال

سلام زیبا بود و خیلی دردناک یاد همه ی رفته ها بخیر یاد همه ی دغدغه های شیرین اون روزها بخیر موفق باشید

شراره

فوق العاده بود