اتاق احیاء

 

بی رمق روی تخت افتاده بود و سعی می کرد چشم هایش را باز نگاه دارد. همیشه از بوی بیمارستان بدش می آمد، ولی حالا هیچ بویی را احساس نمی کرد. صداها مبهم بودند. تنها هر از گاهی که توان می یافت تا چشم هایش را باز کند، چهره های تار پزشکانی را می دید که دورش را گرفته بودند و با او ور می رفتند. از فکری که به سراغ اش آمد در دل خندید، اما نتوانست لبخند بزند. « چه دکترای احمقی؟ یعنی واقعا می خوان منو نجات بدن؟ یعنی نمی فهمن که من می خوام بمیرم و می میرم؟ »

هیچ حسی نداشت و این به نظرش عالی بود. حالا هیچ چیز نمی توانست آزارش دهد؛ حتی آن همه سر و صدا و تحرکی که دور و برش را گرفته بود.

چهل و پنج دقیقۀ بعد که مانیتور قلب بیمار، خطی ممتد را نشان می داد و پزشکان دست از کار کشیدند، پرستاری جلو آمد و ملحفه ای را روی سر مرد جوان کشید.

 

/ 1 نظر / 5 بازدید