باران. ابر و رعد

 

باران می بارد و

قطره های آب

بر سقف سرد خانه ضرب می گیرند.

من در کنار پنجره ایستاده ام.

تو، روی شاخه ها می روی و

درون سینه ام کسی فریاد می زند.

با خود خیال می کنم که آسمان

 غم مرا نجوا می کند.

 

ابرها

در هجومی سیاه

کوچه ها را پر کرده اند

روز من

از سیاهی شب ها پر شده

من راه خانه تو را گم کرده ام و

چشم هایم دوباره گریانند.

کاش بودی و از تو می پرسیدم

که میان این همه راه

باید چگونه تو را پیدا کنم؟

 

رعد 

در هوای خیال من می غرد

در گوشۀ حیاط

کودکی از ترس می لرزد

من، در سایه ای پنهان می شوم و

در کنج دلگیر قفس

پرنده ای در حسرت پرواز می میرد

از روی عقربه های بی خیال، یکی  فریاد می زند

-«صدای شکستن  قلب پر از دردم را

چه کسی شنید؟»

 

باران ، ابر و رعد

اشک ها و دردها و مرد

امروز، آسمان غمگین است

تو، با بادها رفته ای

من، در میان دیوارها مرده ام و

میان این همه آب،

خیس می شوم.

 

 

 

 

 

/ 13 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افسانه زنی از دیارسبز

با سلام شعر زیبایتان را خواندم وقتی دقت کردم دیدم با کانون ادبی پرشین بلاگ / شعر موافقم- این خودش یک کلاس درس است. با بهترین آرزوها

gleam

به قول خودتان: [گل] !

هدی

خیلی زیبا تمام صحنه رو توصیف کردی! «صدای شکستن قلب پر از دردم را چه کسی شنید؟» زیبا بود.[گل]

سادات

سلام اقای شعاع عزیز هم پر از تصاویر زیباست هم اینکه پست به پست اوج میگیری . [گل]

نگار

دارم میرم طرح دکتر...کردستان....برام دعا کن...

ناتانائیل

سلام دوست خوبم باران ، ابر و رعد اشک ها و دردها و مرد... خیلی حس خوبی داشت. یه حس عجیب! انگار آدم تو خلا’ رها میشد و می خواست داد بزنه اما نمی تونست! بعد حس بی وزنی رو تجربه می کرد![خنثی]

بهنود

قشنگ بود[لبخند]

مهربون

موتیف های خوبی داشت ولی اگه کوتاه تر بود به نظرتون بهتر نمی شد ! البته این نظر منه !