بازی کودکانه

بازی کودکانه

 

 

 

بازی کودکانه ای است،

رفتن

وقتی پایان تمام جاده ها

تویی

 

 

جی-30 آذر 92-ساحل نوشهر-پیاده روی شبانه ی سوررئال

نیم ساعتیه که اینجام. یه مریضم بدحال شده  بود که فرستادم اش ICU، همراهاش خیلی راحت بودن و هر چی دل شون خواست بهم گفتن، یه کم جمع و جورش کردم و بعد راه افتادم این سمت. هوا ابریه ولی از بارون خبری نیست.

دریا  آرومه و ساحل هم حسابی خلوته. دارم به ردپاهایی که رو ماسه ها هستن نگاه می کنم. ردپای آدمایی که ندیدمشون و شاید هرگز هم نبینمشون و به رد پایی فکر می کنم که از من برای مدت کوتاهی روی ماسه ها می مونه...

یه مرد و زن میانسال که پتویی تا روی سرهاشون رو  پوشنده کنار آتیش کوچکی نشستن و خیره شدن به دریا...نور آتیش صورت هاشون رو روشن کرده، چشم هاشون رو می بینم و نگاهشون که جور خاصیه...حس خاصی بهم می دن...مثله این می مونه که اونا، با اون حالت مبهم شون جزیی از این شب ساحلیه ابری هستن...

از کنار میله هایی رد می شم که تابستونا روشون کلی آت و آشغال نصب می شه تا مردها و زن ها، چشم شون به بدن های کم پوشش هم نیوفته و غرائز فیزیولوژیک شون اونا رو به دردسر نندازه...این باعث می شه که برای لحظاتی یادم بیوفته کجای دنیا زندگی می کنم و البته امشب اینجا اصلا شبیه جایی نیست که آدم ها با افکار و انواع قوانین شون به گند کشیده باشن اش...

کمی جلوتر رودخونه ی کوچیکی وارد دریا می شه...دو پسر و یه دختر جوون، اون سمت وایستادن و خوشحال به نظر می رسن...دختر، دست تو دست پسری که قد بلندتره مدام می خنده...پسر قد کوتاه، همون طور که دریا رو نگاه می کنه مدام فک اش می جنبه، احتمالا حرفای بامزه ای می زنه که دوستاش رو شاد کنه...

مجبور می شم مسیرم رو کمی عوض کنم تا از رودخونه بگذرم...از کنار دوستای شادم رد می شم...به سنگ چینی می رسم که کمی توی دریا پیش رفته. میرم تا انتهاش و روی یه تخته سنگ می شینم، نمی دونم چرا، اما به یاد جمله ای میوفتم از فیلم نوستالژیای تارکوفسکی، جایی که یه کودک از کسی می پرسه: "آخر دنیا همین جاست؟"

گاهی فکر می کنم اون بچه همیشه یه جایی وایستاده و داره سووال اش رو تکرار می کنه. انگار الان هم کمی عقب تر منتطره تا جواب اش رو بدم. زیر لب می گم: "آره رفیق، آخر دنیا همین جاست."

سردم شده، زیپ کاپشنم رو بالا می کشم و زل می زنم به دریا. طولی نمی کشه که می بینم دریا هم با چشم های بی حالت اش از توی تاریکی بهم زل زده...

 

/ 0 نظر / 13 بازدید