در جستجوی عشق

در جستجوی عشق

 

کپه ای از عکس جلویش روی میز پخش بود و هر از چند گاهی یکی را

توی دست می گرفت و زل می زد به آن.

گه گاهی صدایش را می شنیدی که می گفت:

 

-        این بود...آره اینو خیلی دوست داشتم...عزیزم...چقدر از دست ات دادم.

 

کمی بعد می دیدی که توی پیشانی اش چین افتاده و دارد فکر می

کند.

 

-        لعتنی چرا یادم نمیاد...اسم ات چی بود؟

 

بعد با انگشت خیلی آرام روی میز ضرب می گرفت و می شد ناامیدی را

توی صورتش دید. عکس را آهسته می انداخت سمت راست میز و می

رفت سراغ بعدی.

 

اتاق که شروع کرد به تاریک شدن، کارش تمام شد. تمام عکس ها به

شکل درهم و برهمی سمت راست میز جمع شده بودند. دستی به

موهای آشفته ی سفیدش کشید و به پشتی صندلی تکیه داد.

 

-        یعنی حتا عاشق یه دونه شون هم نبودم؟

 

نفس عمیقی کشید و با قدم های آهسته از اتاق خارج شد.

 

وقتی برگشت کاملا تاریک بود. عکسها را برداشت و رفت روی تراس.

کمی نفت توی ظرف بزرگ سفالی که گهگاهی در آن آتش درست می

کرد ریخت و روشن اش کرد. رنگ سرخ آتش روی چهره اش افتاد.

حسابی گرفته و دمغ بود. عکس اول را توی آتش انداخت.

 

جی

 

غروب یک شهریور 91

 

خانه ی جمهوری – اتاق خاطره ها – میز فکر

 

/ 4 نظر / 4 بازدید
ماشا

سلام دوست من. وبلاگت را خواندم و از نوشته های زیبایت لذت بردم. به دیدارم بیا و شعرهایم را بخوان ونظرت را بنویس. با تبادل لینک چطوری؟ خبرم کن.

مریم

عالی [گل]

رایحه ی یاس

سلام داستان جالبی بود.حس خاصی داشت قلمتون همواره تواناو برقرار مانا باشید