زن آهسته اشک می ریخت.

مرد با صدای بلند خندید.

زن چشم هایش خیس بود. به مرد چشم غره ای رفت: « خیلی پر رویی »

مرد سیگاری روشن کرد: «  من که گفتم بذار درستش کنم. خودت خواستی »

زن اشک های پیازی اش را پاک کرد. ظرف و کارد را به سمت مرد در آن سوی میز هل داد:       « هنوز دیر نشده عزیزم... بیا.. واسه خودت...درستشون کن »

مرد دوباره با صدای بلند خندید.

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
spring

مرد خندان[چشمک] بهتر آن بود که مرد برود و یک دستگاه مولینکس بخرد تا نه کسی گریه کند و نه کسی مورد چشم غره رفتن قرار گیرد و نه خودش مجبور شود با یک دست سیگار بکشد و با یک دست پیاز خورد کند! داستان غافلگیر کننده و جالبی بود.

علیرضا خاوران

در روایات آمده: اگه هنگام درست کردن پیاز آدامس بجوی, مشمول دو تا از برکات الهی میشی!!! 1-اشک نمی ریزی 2-کمتر حرف می زنی[زبان]