پشت دروازه های بهشت

 

 

قطره های باران،

روی شیشه می خورند.

در جاده ای که انگار،

بی انتهاست

تنها باید راند،

رفت.

کجایش،   مهم نیست.

 

گاهی،

غرق بی خیالی

بر می گردم

به کودکی هایم.

بی خیالِ

هراسی که

نشسته توی چشم های مادر

یا،  اخمی که  

پریده توی سگرمه های پدر.

 

گاهی می توان

به طعم خیس زندگی دل داد و

چه خیالی،

اگر هیچ جاده ای، هرگز

پشتِ دروازه های بهشت نمی رسد.

 

جی - سه شنبه 22 آبان 91

خیابان های تهران

/ 6 نظر / 10 بازدید
دل شکسته

کااااش هیچ جاده ای انتها نداشت می رفتیم ب ناکجا آباد جایی رو به خوشبختی بود[نگران]

میســــ راوی

چه خیالی، اگر هیچ جاده ای، هرگز پشتِ دروازه های بهشت نمی رسد. عالی متشکرم...[لبخند]

فرزانه عنایتی

ســــــــــــــلام دکتر چقدر خوشحالم کردید ک اومدید لبخند واژه ها همیشه زیبا مینویسید .. همیشه سرشار از احساس شاد باشید آقای شعاع عزیز [گل][لبخند]

ممول

وای بس که کم پیدایین کلی ذوق میکنم وقتی به وبم سرمیزنین[لبخند] آخ که چه دورانی بود بچگی[افسوس]

مریم

عالی[گل]

رایحه ی یاس

سلام وقتی بعد از مدت ها به وبلاگ شما سر می زنم حس خوبی دارم از این که میدونم قراره نوشته های زیبا و خاصی رو بخونم تصویر سازیتون بسیار زیبا و دلنشین بود.درود! چشمه طبعتون همواره جوشان