خیابان ها

 

 

در خیابان ها می روم و همه چیز تکراری است

مغازه ها و نور، آدم ها

تنها،

اندازه ها فرق می کنند و

این نیز،

مهم نیست.

 

رنگ های تازه می بینی

چاله های نو

عطرهای نو

چهره ها تازه می شود

اما

زندگی همان است که بود.

وقتی همه چیز رنگِ پوچ می گیرد

گمان می کنم که

بیهودگی نیز،

برای خود،

کاری است.

 

میان این همه ناشناس

که از پیاده روها سر ریز اند

چه فرقی می کند که چه چیز

آن ها را به خیابان آورده.

 

بعضی مثل من اخم می کنند

بعضی می خندند

آدم ها، مغازه ها

کیسه ها و جیب

بوی فاضلاب

سیگار و سرفه ها

رنگِ رژِ لب

عشوه ها و سینه ها

ساق ها

شماره ها

همه چیز

در خیابان دور می زند و

سرگیجه می شود

آن گونه که

عق می زنم و

کودکیِ گمشده را

کنار جوی آب

استفراغ می کنم.

آدم ها، نگاه

ماشین ها بوق می زنند و

بویِ تندِ عرق، دماغ را پر می کند.

 

این روزها

میان دست و پای شهر له می شوم

وقتی

این ها همه

برایِ- تو-  

داد می زنی

وقتی

حس می کنم

مرا

با این بازیِ عجیب

کاری نیست.

 

این روزها؛

کدام؟

کی؟

چرا؟

کنار پاهای خسته ام می روم و مدام می پرسم

از این همه جنون

به کجا می توان گریخت.

سکوت می کنم.

داد می زنی؛

ای آن که می خندی

بگو که هنوز

از کدام خیابانِ دیروزها رد می شوی؟

 

 

/ 7 نظر / 6 بازدید
شیما

بسیار زیبا. دوس دارم این متنو.

ناتانائیل

سلام عزیز دل خوبی؟ دو جای نوشته ات شدیدا به شعریت رسیده بود: این روزها میان دست و پای شهر له می شوم بگو که هنوز از کدام خیابانِ دیروزها رد می شوی؟ مرسی که اومدی ! راستی چته این روزا ؟[خنثی]

سلمان

وقتی این ها همه برایِ- تو- داد می زنی وقتی حس می کنم مرا با این بازیِ عجیب کاری نیست. این روزا مثل اینکه آدما حساشون به هم نزدیک شده

مریم

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت زندگی درک همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد تو نه در دیروزی، و نه در فردایی ظرف امروز، پر از بودن توست شاید این خنده که امروز، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با، امید است زندگی، فهم نفهمیدن هاست زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

رایحه

گاهی؛ فقط گاهی؛ همه چیز تکراری نیست و آن هم فقط وقتیست که خودت سعی کرده‌ای که تکراری نباشی ............................................. زندگی چیزی نیست که لب تاقچه ی عادت؛ از یاد من و تو برود.. .............................................. زندگی رسم خوشایندی است. زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ، پرشی دارد اندازه ی عشق، زندگی چیزی نیست، که لب تاقچه عادت از یاد من و تو برود. زندگی جذبه دستی است که می چیند. زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است. زندگی،بعد درخت است به چشم حشره. زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است. زندگی حس غریبی ایست که یک مرغ مهاجر دارد. زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد. زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست. خبر رفتن موشک به فضا، لمس تنهایی «ماه»، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر. زندگی شستن یک بشقاب است. زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است. زندگی «مجذور» آینه است. زندگی گل به «توان» ابدیت، زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما، زندگی «هندسه»ی ساده و یکسان نفسهاست

زهرا

وقتی که هنوز هم کودکان به هیچ می خندند، وقتی که هنوز هست کسی که دست نابینایی را می گیرد، زندگی به گرمی جاریست،و امید ...هنوز هم زنده بودن ارزش دارد

محمد رضا

زیباست: وقتی همه چیز رنگِ پوچ می گیرد گمان می کنم که بیهودگی نیز، برای خود، کاری است.