شب غم انگیزی است.

دلم گرفته و هر چه در این دور و بر جستجو می کنم، بهانه ای برای شادی نمی یابم.

به او زنگ می زنم؛ به او که همیشه شاد است. شاید بهانۀ شادی اش را با من قسمت کند. سرخورده می شوم. واضح است که حوصله ام را ندارد. می خواهد با دوستان اش بیرون برود و وقت ندارد.

باز من می مانم و تنهایی که همه جای خانه را پر کرده است. وسط اتاق نشیمن می ایستم و برای لحظاتی غرق تماشای دیوارهای خانه می شوم. متر را بر می دارم و مشغول اندازه گرفتن می شوم.

من اینجا 165 متر مکعب تنهایی دارم؛ تنهایی که به شکل عجیبی تمام خانه را پر کرده است.

/ 0 نظر / 5 بازدید